|
|
هادي: يه چيزي من وسطش بگم اين ، ببين اين الان تيپي كه داري ميگي، فكر كنم اشتباه ست ، بايد بگي تيپ شخصيت |
|
|
|
|
|
|
محمدرضا: زابلي رو كسي نشنيده، اصلاً مطرح نشده هيچ وقت، كسي نمي شناسه موسيقيِ زابل چيه، چرا يه سري كولي ها هستن ، قيچك دستشون ميگيرن تو بازار مي خونن |
|
|
|
|
|
|
سيامك: اره ، مثلاً پيمانُ ، مهراب ،ُ بچه ها كه صحبت ميكنن ، من ميبينم ، پيمان بهِشون ميگه، نه ، نه ،نه برره ايي نيست ، برره ايش كنيد، ميگه ، نه ، نه ،نه ، داستانِ برره اي نيست ، برره ايش كنيد |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
قسمت دوم گپ محمدرضا هدایتی و هادی کاظمی
|
|
| |
| تنظیم : سارا جواهری / عکس : محسن کرباسیان | |
| |
|
|
حميد: من حالا به عنوانِ كسي كه ، پشت صحنه، از پاورچين تا حالا با بچه ها بودم ، مي خوام راجع به بازيِ سيامكُ ، محمد رضا، حالا هادي تو اين كار واقعاً وارد شده ، من حالا قبلا به خودِ سيامك هم گفتم..
هادي: من پاورچين هم بودم ديگه
حميد: نه خوب حالا كم بودي ..
هادي: نه، من اونجا خيلي زياد، 8 قسمت بازي كردم
سيامك: بايد صحبت كني ديگه
اميرعلي:8 قسمت بازي كردي؟
هادي: حسام دووبرره6 قسمت شد، 2 تا هم ...
حميد: سيامك زماني كه ما پاورچين رو شروع كرديم ،بعدش، نقطه چين بعدش جايزه بزرگ و شبهاي برره ،حالا تا قبل از شبهاي برره من بارها بهش گفتم كه چون تيپ بازي نميكنه سيامك، هميشه رو اون خطِ وسط خودشُ نگه داشته بود، اومده بود جلو...
اميرعلي: خيلي زيركانه بازي ميكنه سيامك انصاري
حميد:همون، اين زيركانه اش باعث نشده بود كه يه دفعه بره يا يه دفعه بياد پايين ، هميشه اون خط متوسط رو داشته ، تا رسيديم به شبهاي برره، شبهاي برره ، باز هم تيپ نيست ...
اميرعلي: نه نيست
حميد: ولي يه جوري داره تيپ بازي ميكنه كه تيپِ ديده نميشه،خوب؟
اميرعلي: اره
حميد: اين به نظرِ من ، سيامكُ حالا بُرده بالا ، يعني از اون خطِ متوسطِ برده بالا، ديگه سيامك حق نداره از اون خطِ بالاييه بياد پايين ، اين براش خيلي سخت ميشه، برا بازيگريش، اين نظرِ منِ ها چون به هر حال ، تو اين چند سالي كه ما با هم داريم كار ميكنيم ، با شخصيت هاشون بيشتر آشنام، يا محمد رضا، تيپ بازي ميكنه تا حالا فكر كنم اين سومين تيپيِ كه داره بازي ميكنه، در حقيقت ديگه، يه طغرل بوده ، يه دونه
سيامك: دَدي
حميد: دَددي بوده ، ويه دونه ام دوباره يه نوعي طغرل ديگه ست
هادي: يه چيزي من وسطش بگم اين ، ببين اين الان تيپي كه داري ميگي، فكر كنم اشتباه ست ، بايد بگي تيپ شخصيت
سيامك: تيپ كاراكتر
هادي: اره
حميد: به نظرِ من محمدرضا بيشتر تيپِ، حالا نه مي خوام بگم كه ،مثلا ما جوادِ رضويانُ در پاورچين به عنوانِ يه تيپ ديديمش خوب ؟ ولي جوادِ رضويان وقتي رفت ، تويِ مثلا ، باغچه مينو بازي كرد ديگه اون تيپ نبود ، يعني يه چيزه شلم شوربايي رو بازي كرد كه چيزِ جديدي بهش اضافه نشده بود ، ولي من ميخوام راجع به محمدرضا بگم، كه وقتي پاورچينُ بازي كرد ، نقشِ طغرل،ُ بعد اومد تويِ نقطه چين دِدي رو بازي كرد كاملاً دو تا تيپِ متفاوت بود ، يعني نه چيزي از طغرل، درونِ دَدي ديده ميشد ، نه چيزي از دَدي درونِ طغرل، ولي از درونِ محمد رضا كاملاً بود، خوب؟ حالا ميايم به شبهاي برره ميرسيم ، طغرلي رو بازي ميكنه ، كه اصلاً طغرلِ پاورچين نيست،ولي دوباره محمدرضاست، پس بنابراين، سه تا تيپ رو در حقيقت به بهترين شكلِ ممكنِ ارئه داده ....
محمدرضا: يه چايي براي حميد بياريد
حميد: اره،اينُ واقعاً نه اينكه حالا اينام اينجا باشن چيز دارم ميگم، مثلاً رضا شفيعي جم ، اومد تويِ نقطه چين تيپ بازي كرد ، بامشادُ بازي كرد، تو جايزه بزرگ هم يه تيپِ تكراري ِكارِ چيزُ..
اميرعلي: كوچه آقاقيا
حمبد : اره كاره تكراري بود ، ديگه ، رضا بسيار بازيگرِ تيپ سازِ خوبيه، ولي همه جا موفق نبوده، همه دوسش داريم رضا رو ، ولي ممكنِ هم ميگم محمدرضا يه كار ديگه ايي رو بكنه و خوب نشه و موفق نشه ، اين اصلاً اشكالي نداره، يا جوادِ رضويان كه مثال زدم ،تيپ سازي خيلي مهمِ ، كه اگر تيپ كار ميكني تيپي باشه كه با قبلي تفاوت داشته باشه ،نه اينكه دوباره تو، يه خورده از اونُ بياري بريزي تو اين، يا يه ذره از داخلِ خودتُ بگيري و محمدرضا كاملاً اين كارُ كرد ، حالا هادي تو اين كار، از تو هم تعريف ميكنم ،زياد چپ چپ نگاه نكن
هادي: مرسي
حميد: هادي تو اين كار به نظرِ من، ميگن شوت شد،چي ميگن، واسش اون اتفاق افتاد كما اينكه ،تو كارِ قبلي كه بازي كرد به نامِ 5/3 هيچ اتفاقي براي هادي نيافتاد و اين دستِ خودتِ ، ببين يه چيزايي از بيرون مياد داخل ميشه ، متنِ ، كارگردانِ،.....
اميرعلي: همش متنِ
حميد: نه خوب ببين ، خودِ بازيگرم هست
محمدرضا: مهمِ كه تو مجموعه ايي قرار بگيرن
اميرعلي: اره ، اره
حميد: چيزي رو كه هادي بازي ميكنه، همش متن نيست ، هادي خيلي چيزا به اين كار اضافه كرده ، كه هيچ كدومش تو متن نبوده
اميرعلي: خوب يه base ِ، زمينهء خوبي داشته
حميد : حتي اون base ِ هم وجود نداشته
اميرعلي :تويِ 5/3 به نظرِ من هدر رفت
هادي: اينِ كه امير ميگه
محمدرضا : زمينهء خود كار،و اون به موقعيتي بهش داده شده
حميد: اره ، خوب همون ، ولي ايني كه خودش چقدر مايه بذاره ، چيزي كه سيامك گفت ، گفت مجبور شديم كه اين كارُ انجام بديم كه بد نشه
سيامك: نه ، نامردي بود در حقِ خودمون و يه گروه
حميد: هادي الان به نظرِ من دقيقاً ، رسيده به زمانِ طغرل پاورچين محمدرضا، يعني الان اونجاست، هادي ممكنِ تو background ِاش،خيلي كارا كرده باشه، ولي هيچوقت به خوبيه اينجا ديده نشده، تو پاورچين چند قسمت اومد كار كرد، و شناخته شده ام شده بودا، يعني همون موقع هم مي شناختنش همه، ولي...
اميرعلي: خيلي
حميد: اين كار واقعاً يه شكلِ ديگه ايي پيدا كرده برا هادي ،
هادي:تو اون 8 قسمتي ام كه بازي كردم ، دقيقاً 3 تا تيپِ مختلفُ من بازي كردم اگه يادت باشه
حميد: نه نه نه ، نميگم تيپ بازي نكردي ، من ميگم كه ، حالا ،بحثِ اينه كه تو يه دفعه ، حالا بهش ميگن معروف شدن ، بهش ميگن نمي دونم ديده شدن ،ديده شدنِ است بيشتر...
هادي: اره
حميد: تو الان تو اين كار كاملا ديده شدي خوب؟يعني جايي رو كه، اون خطِ متوسط رو، به قول تو خطِ ضعيف بوده ، رفتي بالا خوب؟ ديگه حق نداري ضعيف كار كني ،يعني ديگه حق نداري برگردي شبكه 5/3 كار كني
هادي: اره
حميد: ميدوني چي بهت ميگم؟ اين چيزيه كه اين گروه برا همين ، كنارِ هم ديگه جمع ميشن ، چون همَشون موفق بودن ، پاورچين موفق بوده، نقطه چين موفق بوده، حتي جايزه بزرگ كه متن خوبي نداشتيم و خيلي منسجم نبوده، موفق بوده...
سيامك: پر بيننده ترين برنامه وقتِ خودش بوده
حميد: موفق بوده ، پس بنابراين ديگه حق نداريم، كاري رو بريم انجام بديم كه بد باشه ، اونوقت ديگه ميشه مثل همون ،حالا خيلي هم قشنگ نيست ما ، مثالِ جواد رضويانُ بزنيم ،كه بگيم كه رفت باغچه مينو رو بازي كرد و خيلي ضعيف بود و اون اتفاق ِ ديگه واسش نيافتاد ، حتي خودِ من ، كارِ خودِ من ، من حق ندارم دوباره كارِ ضغيف تري ارائه بدم ، به خاطر اينكه بايد موفق بشيم، و به نظرِ من يه خورده ما تند رفتيم ، بخاطرِ اينكه ، ما end ِ نود شبي َ رو الان داريم اجرا ميكنيم ، واقعا ً ديگه چي كار مي خوان تو نودشبي بكنن، ما الان يه جورايي سر به داران داريم مي سازيم به جايِ كارِ نودشبي
هادي: دقيقاً
حميد: يعني با همون production با همون دكور، الان خيلي ها به ما ميگن تويِ شهركِ غزالي دارين كار ميكنين ، باورشون نميشه كه تو ي ِ باغِ ..
سيامك: واسه همينه، خيلي ها ميان اونجا رو ميبينن ، مي خوره تو ذوقشون ، ميگن ، اِ ،اينجا بود ، ما فكر ميكرديم مثلا چيه چه خبره
محمدرضا: البته ايني كه راجع به هادي گفتي دوباره باز برمي گرده به همون اقتصادِ بازيگري ، هادي ميتونه بره 5/3 بازي كنه، اگه وضعش خيلي خراب بشه، و هميشه اين چيزاست كه يه بازيگرُ دوباره ميزنه زمين
حميد : بله ، بحثِ اون كه يه بحثِ جداگانه ست
هادي: دقيقا اين كار اينطوري شكل گرفت كه من اوضاعِ اقتصاديم، وحشتناك خراب ، هر چند اصلاً از اين بابت ..
محمدرضا: البته خوشبختانه تو اين كار به نظرِ من يه موقعيتي براي خودت ساختي، كه كارهاي بهتر بهت پيشنهاد بشه
هادي: ميدوني واقعاً خوب تو هر كاري، الان كه امير گفت دقيقاً همونه ، تو هيچ كاري نبودم كه base ِ خوبي داشته باشه كلاً، هميشه يه چيزيش مي لنگيد، ما خوب مگه ما با هم كار نكرديم صفر درجه رو ؟
محمدرضا: بله
هادي: يه گروه به نسبت حالا ميشه گفت حرفه ايي ، يه سري بازيگرايِ طنازُ خوب بودن توش اما نشد اون اتفاق نيافتاد و بعد من اينُ هم دوباره ميگم ساعتِ پخشِ برنامه خيلي مهمِ، رو اين هميشه من تاكيد داشتم و خيلي از كارايِ من اينجوري از بين رفت....
حميد: آخه نه، تو از اول هم نرفتي 5/3 كار كني كه موفق نشه ، فكر ميكردي موفق بشه ، يعني همَمون ،كي فكر ميكرد پاورچين اين جوري بشه؟!
محمدرضا: نه، نه مقصر تو نيستي هادي، موقعيت بهت داده نشده
هادي: حالا اتفاقاً زماني كه 5/3 ُ مي خواستم كار بكنم ، دوتا كارِ ديگه پيشنهاد داشتم، يعني 3 تا كار كلُّهم شد و ديدم تو اين ها از همَشون يه كوچولو شايد بهتر همين ،5/3 بوده باشه، وقتي هم كه رفتم سرِ اون كار ، عذاب وجدان داشتم ، چون وقتي كُد مي دادم به نويسنده ..، اينجوري بهتر نيست ...
سيامك: من اومدم اونجا ديدمت
هادي: ميگفتم فلان كارُ بكنيم ، نه ، فلان كار ، نه ، همش نه، همش بسته بوديم و دقيقاً اون كاري كه اونجا ديده شد از من، اون اَكت هايي كه مثلاً ميگفت ، آقا مورد داره ، يه يه كاغذي قلمي داشتم همش در حالِ يادداشت كردن بودم، اونم مالِ خودم بود و بيشتر از اون ، حتي اونم جلوشُ مي گرفتن، ميگفتن نه نكن ديگه ، ميگفتم ، پس چي كار كنم من! نه متن ِتون جا داره ، نه اون base ُ داره نه اون چي ميگن اون خلاقيتُ بوجود ميآره تو بازي، نه خودتون اين كارُ ميكنين...
حميد : من يه سوال دارم ازت ، اگر كه 5/3 يه كارِ موفق مي شد بازم راجع بهش همين جوري ميگفتي؟
هادي: نه
اميرعلي: خوب طبيعيه ، واسه اينكه موفق شده
حميد: منم ميگم ، الان نميتوني اينو بگي، بخاطر اينكه يك كاري ُ فكر ميكردي كه كارِ خوبي خواهد شد، رفتي توش كار كردي، و كارِ بدي شده.
هادي: من يه چيزيُ بي تعارف بگم، من اون موقعش هم به خودِ داريوش كاردان يه جورايي اشاره كردم بهش، گفتم كه واقعاً با اين كار حال نميكنم ، يه جورايي بهش اشاره كردم ، و خيلي هم ازم...
سيامك: گفتي اينو بهش ، بابا باريك اللّه به خدا
هادي: اره ، فقط چيزي كه منُ كشيد تو اون ، گفتم بذار يه كوچولو رو آنتن باشم، چون خيلي وقت بود دور بودم من، همين فقط رو آنتن بودنِ، چون خيلي مهمِ اين قضيه يعني نميتونيم ازَش طفره بريم، حالا كه اين كارُ كردم خوب از اينجا به بعد ديگه خوب خيلي فرق خواهد كرد، كه ديگه به قولِ تو سرِ هر كاري نَرَم...
اميرعلي: اين base ِ به مهرانِ مديري بر ميگرده؟
هادي: دقيقاً
سيامك: بله بله كاملاً
اميرعلي: مهرانِ مديري طنزُخيلي خوب مي شناسه؟ يا ذائقه طنزِ ايراني ها رو خوب مي شناسه؟
حميد: طنزُ خيلي خوب مي شناسه
اميرعلي: يا ميدونه كه از كي ،چه جوري استفاده كنه؟
حميد: نه طنزُ به نظرِ من خوب مي شناسه، تا اينكه بدونِ از كي،چه جوري استفاده كنه
سيامك: طنزُ خوب مي شناسه
هادي: و موقعيتم ، خيلي خوب ميدونه، خيلي
محمدرضا: نه واقعاً خوب استفاده ميكنه، يعني تا حالا نشده كه يه بازيگرُ سرِ يك نقشي بذاره كه نمياد اين نقش بهش يه چيزي تويِ طرف ميبينه كه يه نقشُ ميده بهش...
حميد: به نظرِ من بازيگري رو كه شناخته مي تونه باهاش اين كارُ بكنه...من مي خواستم همينُ بگم، آدم هايي رو كه مي شناسه، وقتي سرِ جاشون قرار ميگيرن ، كاملاً ازشون استفاده مفيد ميكنه، كاملاً استفاده مفيد ميكنه، الان هادي خودشُ نشون داده و كاملاً داره ازش استفاده ميكنه، اين هوشُ ذكاوت رو داره و طنز رو خيلي خوب مي شناسه
محمدرضا:و يه چيزي كه تو استانداردها حالا نمي گُنجه، مثلا نميتونيم خيلي راجع بهش صحبت بكنيم ، يه چيز ،اينه كه، اسمِ مهرانِ مديري ، خيلي سنگينِ
حميد: دقيقاً
محمدرضا: براي يك كار، اين كار ما داريم ميگيم ، برره قهرمانِ همه شخصيت ها جا افتادن، به اندازه كافي هر شخصيتي برايِ خودش قهرمانِ، اما مهرانِ مديري و از اين كار بردار ، من به جرأت ميگم كه
70% تماشاچي ا ، ديگه نگاه نميكنن...
سيامك: تموم ميشه
محمدرضا: تموم ميشه، يعني اين اسمِ مهران خيلي مهمِ
اميرعلي: خيلي بزرگِ اره، خيلي وقتِ با مديري كار ميكني؟
محمدرضا: من از 78 باهاش كار ميكنم، برنامه ببخشيد شما، پلاك14، پاورچين و نقطه چين و برره
اميرعلي:چه جوري آشنا شدين؟
محمدرضا: منُ سروش صحت معرفي كرد به مهران
اميرعلي:از كجا؟ تأتر كار ميكردي؟
محمدرضا:تأتر كار ميكردم من، برا برنامه77،سروش اُومدكه برم همكاري كنم باهاشون، چون ديد كه، خيلي اوضاعِ خورخوتك مأبي داشتم...
سيامك:خورخوتك مأب
محمدرضا: سروش به من لطف كرد و گفت بريم سرِ برنامه 77 من اون وقت كله پُر بادِ تأتري داشتم و گفتم نه نميخوام با طنز شروع كنم ُاينا، اين همه زحمت كشيدم ُاينا، كه نيما فلاح به جايِ من رفت، بعد از اون 2 بار سمسار آوردم خونه،به سروش گفتم (....)خوردم سروش جان منُ معرفي كن، كه برا برنامه 78 ِش منُ معرفي كرد به مهران، مهران هم ، يه آيتم همينجور دادن كه من بازي كنم، در نقش ِكسي كه اومده تستِ بازيگري بده...
اميرعلي: اون سِري بازيگرهايي كه تست ميگرفت؟
محمدرضا: اره
اميرعلي: اون اوليش بود؟
محمدرضا:اون اولين آيتمي بود كه، من براي مهران بازي كردم
سيامك : من نبودم اونجا... اومدم ،رفتم
محمد: تو بودي بعد رفتي ، بازي نكردي
سيامك: گفتم آيتم بازي نميكنم
محمدرضا: اره، آيتمي شده بود
اميرعلي:قرار بود تو هم بازي كني؟
سيامك: اون كار ، اصلاً قرار بود يك سريال بشه
اميرعلي: كدوم ؟ ببخشيد شما يا 77؟
سيامك:ببخشيد شما، قرار بود يك سريالي بشه كه در واقع، من يه نقشي داشتم، خيلي عجيبه ، چرا هميشه من اين مقطعُ فراموش ميكنم،اون مقطعِ كاري رو، من يه نقشي داشتم، من يك كارگرداني بودم كه داشتم دنبالِ گروهِ 77 مي گشتم، كه با اينا در واقع يك كاري بسازم، بعد اينا تلفني همه به من گفته بودن نه، و من گفته بودم حالا ميرم ، يك آدمايي شبيه شماها رو پيدا ميكنم و ميارم ، كه لاله صبوري قرار بود يه دونه از اين كولي ها باشه كه سرِ خيابون نميدونم،اسپند دود ميكنهُ اينا ، مهران مديري يك راننده تاكسي بود، جوادعابدي تو طباخي كار ميكردكه اينا شبيه اونا بودن ،قرار بود اينا رو بيارم كار كنم كه..
اميرعلي: با نمك بود، چرا ساخته نشد؟
سيامك: اون موقع هنوز چيز نشده بود..
اميرعلي: تبِ آيتم بود
سيامك: تبِ آيتم بود و به نظرِ من خودِ مهران هم تو تصورش نمي گنجيد، بتونه هر شب يه همچين كاري ، مثل الان ُ كه داره ميكنه برسونه، ميدوني؟ آدم ها هميشه بايد بيان، يه آزمونُ خطا بود ديگه، بيان اينُ تجربه كنن ، حالا ببينن ميشه يا نه، البته يه چيزيُ نامرديه ما،نگيم، اين فرم از «زير آسمان شهر» اومد...
اميرعلي: داستاني
سيامك: يعني اين فرم كه ازحالتِ آيتمي خارج شه و حالا حالتِ يه دونه به قولِ معروف Sitcomِِِ هر شب بگيره از زيرآسمان شهر اومد بيرون...
حميد: قبلش پاورچين..
سيامك:زيرآسمان شهر 1
هادي:قبلش بود
اميرعلي: خيلي قبلش بود
محمدرضا:ببخشيد شما هم، قرار نبود اين ببخشيد شما ، باشه قرار بود يه همچين داستاني باشه...
سيامك: اره ديگه، ولي نشد ديگه، يعني اينكه در واقع، حالا علت هايي مختلف..
محمدرضا:فكرشُ مهران كردده بود قبلاً ، مي خواست يه داستانِ اين شكلي بسازه، غيرِ آيتمي...
سيامك: اره ، ولي احساس كرد كه، مثلاً يادته، همون يه روز ما كار كرديم تو اون دفتر ِ تو تهران پارس ، تو نارمك ، 3 دقيقه ضبط شد، 5 دقيقه ضبط شد ، شايد
اميرعلي:تو يه روز؟
سيامك: يه روز
محمدرضا: شروعش بود ديگه
سيامك: ببين تصورِ اينكه ما روزي 35 الي 40 دقيقه ، يك داستاني برا هر شب، تو يك لامكاني به نامِ برره مي سازيم ، هنوز برايِ همكاراي ما غير قابلِ تصورِ، سرِ يه كاري، يكي از بهترين دستيارا و منشي صحنه ها و اينا،به من ميگفت: من هنوز باور نميكنم اين كاري كه هر شب ديده ميشه رو شما تو يه روز ساختين ، همكارامون نمي تونن تصورشُ بكنن، ميدوني ؟ ببين ، پايِ نقدش كه به ميون بياد ، خيلي هاشون دهنشون اندازه (....) بازه،مگه كاري داره ، اين دوربينُ ميذاري اين ور، اون دوربينُ ميذاري اون ور ، 5 نفرُ مي چيني تو اين قاب ، 7 نفرُ مي چيني تو اون قاب ،switch ميكيني، اين در حدِ حرفشِ، خوب؟مطمئناً، مثلاً اگه بخوان خودشون اين كارُ بكنن ، روز دوم كارشون به بيمارستانِ ميمنت ميكشه...
حميد : تازه كاري كه متنِ كامل نداره
سيامك: متنِ كامل نداره،اره، ورقه به ورقه ميدن
محمدرضا: بازيگرا،نميدونن داستان چيه، سكانس...
اميرعلي: هنوز هم ورقه به ورقه ميگيرين؟
محمدرضا: هنوز همونِ بله
سيامك: دوباره برره ايي شد
محمدرضا: سكانسُ كه مي خوايم بگيريم متنُ ميذارن جلومون بخونيم، خوب بده برگه رو ، بگيريم ، 3، 2، 1...
سيامك: ببين يه چيزي بهت بگم...
محمدرضا: يعني بازيگرِ خاصِ خودشم مي خواد
اميرعلي: تو اين سال ها آموزش ِاين، در اصل شما يه ليسانسِ جدا از بازيگريُ كارگرداني گرفتين..
سيامك: نه ، يه دانشگاه تاسيس ميكنيم، به آدم هاي ، ديگه يه اين كار ليسانسشُ ميديم خودمون،پاش هم امضا ميكنيم با certificate ، گارانتي هم ميكنيم كه خوب بسازن ،ولي يه چيزي بهت بگم ، جدايِ از بحث تكنيكُ، شناختن كمدي ُ،طنزُ، بازيگريُ ،تيپ سازيُ همه اينا ، يه رمزي وجود داره خوب،كه اينه: من خودم به يك چيزي اعتقاد دارم تو يك كاري ، تو يك كاري كه مي خواد صورت بگيره، يه اثرِ هنري، كه تيمي قراره درواقع كار بشه، team work باشه،يه انرژي جمعي بايد وجود داشته باشه، كه اين انرژي جمعي، عين كفتر بالا سرٍ آدما پرواز ميكنه ،اين انرژي جمعي ،تو اين گروه، هميشه به حدِ اعلايِ خودش ميرسه
اميرعلي:خوب هر انرژي، جمعي ، يه منبع انرژي مي خواد كه...
سيامك: اره
اميرعلي: منبع تون كيه؟
حميد: اون عشقُ اون رفاقتِ است ، به نظرِ من
سيامك:اصلاً رفاقتِ، ببين تو الان ، دنبالِ اسم مهران مديري ميگردي؟
اميرعلي:نه نه نه، دنبالِ همين رفاقتِ ميگردم
سيامك: اره ببين مهرانُ همه دوست داريم، همديگه رو هم خيلي دوست داريم...
اميرعلي: من اتفاقاً يكي از منتقدهايِ،خيلي شديدِ مديري بودم تا پاورچين، يعني قبل از اينكه ببينمش ،ولي نظرم برگشته، كاري حالا با اون حرفاش نداريم
سيامك: يه چيزي بهت بگم، ببين ، ما ها جُدام ميريم كار ميكنيم ديگه؟ كارايِ يه ماهه ، دو ماهه، سه ماهه، تو ، يه كارِ سينمايي يه ماهه ،هزار جور حرفُ حديث،ُ درگيري،ُ زدُ خورد، پيش مياد، ما 8 ماه كنارِ هم كار ميكنيم
اميرعلي:اين خودش خيليِ
سيامك: آب از آب تكون نميخوره، حالا ببين همين كه ، اين گروه ،تونستن 4 سال با هم كار كنن، بدونِ اينكه ، حالا بدونِ حواشيش، اسكلتِ گروه تكون نخوره، جاي بررسي داره ، يعني بايد برن تحقيق كنن راجع بهش ، تو ايران ا ، جاي ِ ديگه رو من نميگم ، تو ايران اين اتفاق افتاده ، يعني يه سري تستِ روانشناسي، بايد بيان از ماها بگيرن ، كما اينكه اومد يه خانومي گرفت
محمدرضا:اره
هادي: همَمون هم مشكل داشتيم
سيامك:همَمون هم مشكل داشتيم، N هامون بالا بود ، Neuroticِمون بالا بود يعني در آستانه...
هادي: رواني شدنيم
سيامك: شديدترين بيماري هاي ِ رواني قرار داريم..
محمدرضا: الان داشتيم حرف ميزديم من يه دفعه چيز شدم، يك ترسِ بزرگي برداشت منُ ،راجع به كارِ بعديمون، كارِ بعد چيه، حالا بگيم مثلا 1 سال ديگه ام 2 سال ديگه ام بخوايم ما دوباره جمع شيم يه كار بكنيم ، چه غلطي بكنيم ، كه دفاع كنيم از كارمون...
حميد: ببين ، سرِ پاورچين هم آخه همينو مي گفتيم
محمدرضا:من خودم چه شخصيتي چه تيپي بايدبسازم
حميد: محمدرضا، سرِ پاورچين هم همينو ميگفتيم، ميگفتيم بعد از پاورچين واقعاًچي كار ميتونيم بكنيم كه مثلِ پاورچين بشه..
محمدرضا: كه از اين كم نياره لااقل
حميد: ولي كرديمُ شده، يعني اينا آينده تعيين ميكنه، ولي كرديم ، شده حالا ايشاللّه اين گروه هميشه به هم باشن ، ولي اين صحبتي كه اميرعلي كرد، به نظرِ من يه جوري از خودگذشتگي تو تك تكِ بچه ها، تو تك تك ِگروه وجود داره، نه بازيگرا ، عواملِ پشتِ صحنه، تهيه كننده ، مديرتوليد، تداركات ، همه، هر كي رو كه ميبيني، يه جور از خود گذشتگيِ هست كه 50 دقيقه 45 دقيقه در روز رو بهت ميده، علاوه بر رفاقتِ ، اون از خودگذشتگيِ خيلي مهمِ كه سيامك بخاطرِ يك رفاقت به خاطرِ هر چي، از سرماخوردگيش، از دندون دردش ، از خيلي چيزاش ميگذره و مياد جلويِ دوربين دوباره..
محمدرضا: تو يه ماهِ اخير،كه خيلي پيش اومده برايِ خيلي هايي كه با ، تبِ بالا اومدن، بازي هم ميكنن
حميد: ولي جلو دوربين ميان، ميدوني، يعني اصل، فقط يكي اش مهرانِ ، عمده ترينِش مهرانِ ،ولي در كنارش واقعاً همه با هم ، فكر ميكنم بيشتر ِ ازطولِ روز كه تويِِ خونه باشيم ، كنارِ خانوادَهمون باشيم با هميم
اميرعلي:يه خانواده ميشين
حميد:يعني ما ، 12 ساعت از 24 ساعتمون كه 8 ساعتش هم بذاريم روش، خوابمونه با هم ديگه داريم زندگي ميكنيم
محمدرضا:اره، خوب شد اينُ گفتي، توصيه ميكنم تو اين روزا نياين اصلاً location چون همه اونجا الان مريضن، همَمون مريضيم، آنفولانزا و سرماُ اينا
سيامك: ديروز ،مهران ميگفت، Chernobyl ِ ، 17 نفر از اين ماسك ها زده بودن
محمدرضا: الان منم كه سينه ام صداهاي قشنگي، درِش در ميآد، نياين اين روزا اون ورا
حميد: ولي هادي، غرور نگيرَتت، خواهِشن با اين چيزايي كه بهت گفتيم ، اينُ جدي دارم به خدا بهت ميگم..
سيامك: هادي اينجوري نيست
حميد : نه، نه، نه، دارم دوستانهُ، چيز بهت ميگم، واقعاً فكر نكن تموم شده
محمدرضا: شروع شده
حميد: يعني فكر نكن تموم شده واقعاً، چيزيِ كه، واقعاً برات شروع شده و قدرشُ كاملاً بايد بدوني
هادي:اره دقيقاً، از اينجا به بعدش خيلي سختِ
سيامك: كارِ مشكليه
اميرعلي: ، بحث خيلي ، غم انگيز شد
سيامك: خيلي ناراحت كننده است، ولي من خودم شخصاً به بازيگري علاقه ندارم ، اين يك
اميرعلي: نداري؟
هادي:منم به بازيگري علاقه ندارم ، حالا نميدونم
محمدرضا: ولي من ،به بازيگريِ تو خيلي علاقه دارم
سيامك: من واقعاً به بازيگري علاقه ندارم ، من به كاري كه الان دارم ميكنم علاقه ندارم..
امير: به چي علاقه داري؟
سيامك: من دوست داشتم اينجايي كه الان شما هستين يه دفتري بود ، مثلاً يه دفترِ طراحيِ داخلي، من Interior Design ميكردم ، مثلاً اين دفترُ داشتم نميدونم، ميدوني، شايد دنبالِ يه مفهوم هايِ ديگه ايي دارم تو ساختن ميگردم، حتي اگرمثلاً، كارگردان هم، بشم هم باز بهش اعتقاد ندارم ،دارم يه چيزي ميسازم ، ولي اگر يه ساختموني رومثلاً بِدَن ، توشُ طراحي كنم،اينُ، بيشتر كلمه ساختن برام تبلور پيدا ميكنه...
اميرعلي: اونُ اگر يه مدت هم اون كارُ بكني
سيامك: نه ، نه ،نه چيُ ؟چي كار كنم، اين كارُ بكنم
اميرعلي:اره،يه مدت حالا بري تو كارِ ساختن....
محمدرضا: من ،يه زماني فكر ميكردم كه موسيقي رو خيلي بيشتر از بازيگري دوست دارم ، كاش شغلم اين بود ، بعد پارسال كه برا اين كنسرتِ يك ماهي درگير بوديمُ تمرين ميكرديمُ اينا ، زندگي ميكردم واقعاً من سرِ تمرين،عشقي داشتم،ولي خلاء بازيگريَ رو حس ميكردم..
حميد :در ضمن ، اينُ بگيم محمد رضا خيلي صدايِ خوبي داره، و يه كنسرتِ خيلي خوشگل، حتماً اينُ بايد گوش كني،خودت توضيح بده محمد رضا
اميرعلي: كنسرتِ؟!
محمدرضا:يه كنسرت من داشتم تو شيراز و اراك ، پارسال انجام دادم،..
اميرعلي: كنسرتِ چي بود؟
محمدرضا: كنسرتِ موسيقيِ پاپ، من مي خوندمُ...
اميرعلي: خودت!
محمدرضا:اره
اميرعلي:پس، چرا هيچكي نميدونه پس؟!
محمدرضا: خوب براي اينكه شلوغش نكردم، خيلي
اميرعلي: چرا ؟ نمي خواي اون رشته رو اصلاً بگيري بري ؟
محمررضا: چرا ، اصلاً يكي از دغدغه هايِ گنده ام اونِ، الانم دارم رو مويسقيِ ، سيستان و بلوچستان، كار ميكنم ، كه يه سري ملودي هاشونُ كه قابليت دارن ، اركسترالِشون بكنم، يه چيزي ازش در بيارم كه هم بويِ زابل داشته باشه ، هم چيزي كه...
اميرعلي: موسيقيِ خيلي قشنگيه
محمدرضا: اره ،هم كسي كارِ موسيقي ميكنه، به عنوانِ يه موسيقيِ polyphonic (موسيقيِ چند صدايي) قبولش بكنه ، و ميخوام از اين كارا فعلاً ...
اميرعلي: يعني پاپُ اينا ، نميخواي كار كني؟يا ميخواي تلفيق كني؟
محمدرضا: ميخوام تلفيق كنم
اميرعلي: new age كار بكني؟
محمدرضا: يه جورايي ، ببين كارِ جديدي نيست ا..
اميرعلي:دغدغه خوندن داري ،يا نه دغدغه موسيقي؟
محمدرضا:دغدغه موسيقي رو ، رو موسيقي كردستان شد،مثلاً يه خواننده ايي بود به اسمِ ،مظهر ِ خالقي،كه چيز كرد، با اركسترِ ملّي كار مي كرد،ملودي هايِ كردستانُ، تو موسيقيِ گيلك داريم ، مسعوديُ، صادقِ آشورپور ، خيلي بيشتر، تو موسيقيِ سيستان و بلوچستان ، اين كار نشد، تو موسيقيِ آذربايجان كه وحشتناك داريم اينُ...
اميرعلي:ولي جنوبِ خراسان خيلي، چيز شد
محمدرضا: شد، البته خُب بله هست، ملودي هايي كه خيلي ايراني هست
اميرعلي: جنوبِ خراسان با سيستان ،مو سيقي ش، تو يه..
محمدرضا: نه ، كاملاً فرق ميكنن با هم ديگه ، ولي دوست دارم حالا اين كارُ ، رو موسيقيِ بلوچستان و سيستان انجام بدم
اميرعلي: موسيقي ِ سيستان و بلوچستان ، تمِ عرفاني خيلي شديدي بايد داشته باشه ، از موسيقيِ هند چيزي ميگيره؟يا نه؟
محمدرضا: موسيقيِ بلوچي يه مقداري شبيه موسيقيِ هندي هست، ولي زابلي، نه
اميرعلي:اصلاً فرق ميكنه
محمدرضا: زابلي رو كسي نشنيده، اصلاً مطرح نشده هيچ وقت، كسي نمي شناسه موسيقيِ زابل چيه، چرا يه سري كولي ها هستن ، قيچك دستشون ميگيرن تو بازار مي خونن
اميرعلي: اونه؟
محمدرضا: اون ساز، سازِ اصليشه، ولي خُب درست استفاده نمي كنن اينا
اميرعلي:خوب پس يه تيكه از كاراتُ به ما بده رو سايت بذاريم ، حالا رو سايتِ خودت كه ميذاري اصلاً هيچي، ولي فكر كنم
محمدرضا: پس اون CD رو از تو ماشين بيارم CDِ كنسرتِ خودمُ ،MP3 هم كردم ، فايلشُ بريز داشته باش
اميرعلي: خيلي عاليه، خب اينو كه پس داريم هم برا راديومون داري مهم، چون اصلاً هيچكي نميدونه اين جريانُ
اميرعلي: آقا اين خرزو خانُ كي درآورد؟
هادي: خرزو خانُ يكبار...
اميرعلي: چون داره با نمك ميشه
هادي: حميدِ برزگر ، يه جا اشاره اي كرد از همين اشاره هايي كه زياد ميشه، يه جورايي ، يه Fact هايِ كوچولو،كوچولو، توي متن خيلي زيادِ، كه هر كدوم از ماها ميتونيم بگيمِشون، يه سري جرقه ها، اونم يه جايي بود، بينِ بازيِ منُ محمدرضا ، كه محمدرضا برگشت ،گفت كه، داشت از يكي از فتوحاتُ اينكه، يه سري از راهزن هارو،قلعُ قم كرده بود، داشت صحبت ميكرد ،بعد، گفتم كه ..
محمدرضا: داشتم از پايداري، ميگفتم كه، بابا مريضيِ اين رو شما بي خيال شيد، من در نبردي كه با اشرارِ كته كلّه داشتم ،3 جايِ من تير خورد، ولي پيروز شدم بالاخره
هادي:اره
محمدرضا:بعد اين ميگه كه، اسمِ اون اشرار ، يادته ، خرزو خان نبود ، خرزوع خان ديگه كدوم ..؟ خرزو خان يكي از ياغي هاي ِ برره بود..
اميرعلي:اين تو متن بود؟
هادي: اره،يكي از ياغي هاي ِ برره بود كه، به دستِ بوايِ بوايِ سردار خان ، مثلاً كشته شد، ميگه خُب اون كشته شده ، پس الان چه غلطي ميكنه ،بعد من ميگم كه،نه، آخه اون سگ جون بود، بعد اين كات، بعد خودم ديدم كه، اين خرزو خانِ خيلي باحاله، مي تونه پرداخت بشه،بعد ديگه رفتيم ، با بچه هايِ ديگه صحبت كرديم، با نويسنده هاي ِ ديگه صحبت كرديم اين مطلبُ داشته باشن ،بعد نويسنده هام خُب ، خوب گرفتن ديگه، اما خُب ، خودمون هميشه چيزُ رعايت ميكنيم،هَمَمون نميذاريم، له شه اين شخصيت، بايد يه خورده كمرنگ تَرش كرد، بايدخصيص وارانه تر بديم به تماشاگر..
اميرعلي: كه مزه بده ..
هادي: اره دقيقاً، الان احساس ميكنم يه خورده زياد شده
محمدرضا: بعد هم كه،هر شب هم پخش ميشه ، هر شب هم بگي ، ديگه..
هادي: بايد كمتر شه
سيامك:كي؟ خرزو خان؟
هادي: اره
سيامك:اره ،اره
محمدرضا: سيامك هم خيلي تشويق اش كرد،سيامك خيلي خرزو خانُ دوست داره
هادي: اره ، سيامك
سيامك: عاشقِ خرزو خان بودم
اميرعلي: مخصوصاً ديشب بود ؟! اين چاييَ رو مي گرفت
محمدرضا: يه شب كه زد طغرلُ
اميرعلي: زد اره، ولي چايي خيلي ديگه، موجوديت داره، حالا زدنُ ميشه، خوردن ديگه شاهكارِ
هادي: يه چيزي كه جالبِ من بگم، ميگن هميشه، خوراك دهي ، يعني ماييم كه ، خوراكُ به تماشاگر، به بيننده ميديم، و خيلي از كارگردان ها همچنان منتظرن، كه مردم چه ذائقه اي دارن ، همينُ كار كنيم، اگه اينُ دوست دارن ،طنزِ نميدونم بزن در رو، نميدونم ، ديالوگي رو دوست دارن ،بذار همينُ بهِشون بديم ، اما يه چيزي كه هستش،يه سري طنز هايي داره تو اين كار اتفاق ميافته كه واقعاً نبوده، و مردم هم دارن قشنگ ،يواش يواش، دارن، هضم ميكنن، مثلاً طنزِ absurd (محال) دقيقاً داره اتفاق مي افته، مثلاً توهمِ اين آدم ،حالِ اينُ ميگيره، خُب دقيقاً يه طنزه absurd ِكاملاً ، خيلي عجيبه و مردم هم كاملاً اينُ پذيرفتن و دوست دارن
سيامك: مكزيكيِ، اصلاً ، وجودِ مكزيكي تو برره
اميرعلي: اون كجاست الان ؟ اون ديگه اصلاً حذفش كردين؟
سيامك: نه ، هست
هادي: مردم باور كردن، يعني اين خوراك خيلي خوب بود، يعني فكر كنم ديگه، بهترين نوعِ طنزُ الان داريم اجرا ميكنيم ، يعني الان داره اجرا ميشه و بيننده داره ميبينه
سيامك: همه چي داره توش، البته نگذريم از اين كه ،هميشه تلفيقِ ، اين ژانرها با هم جواب نداده، ولي اينجا داره به نظرم يه جورايي ،درست استفاده ميشه، يعني اگه فاصله گذاري داره ميشه ، لب مرزِ، اگر slap stick {(نمايش و فيلم ) دلقك بازي} لبِ مرز،ِ اگر absurd ِ لبِ مرزِ ، ميدوني، خيلي پرت نميشه از ماجرا، در حيطه ي برره ست..
اميرعلي: توي قالبِ تعريف شده
سيامك: توي قالبِ برره ست ، همه چي برره اي ميشه اين تو ،ميدوني
اميرعلي: همه چي style ِ برره ميگيره
سيامك: اره ، مثلاً پيمانُ ، مهراب ،ُ بچه ها كه صحبت ميكنن ، من ميبينم ، پيمان بهِشون ميگه، نه ، نه ،نه برره ايي نيست ، برره ايش كنيد، ميگه ، نه ، نه ،نه ، داستانِ برره اي نيست ، برره ايش كنيد
اميرعلي: پيمانِ قاسمخاني، چقدر تو اين جريان نقش داره؟
سيامك: زياد
محمدرضا: خالقِ برره ست ديگه
سيامك: خالقِ برره ست
محمدرضا: خالقِ برره ، خالقِ اصطلاحاتِ برره، خالقِ اصطلاحِ فراگيرِ پاچه خواري
سيامك: ميدوني، اوّل ها ممكن بود سرِ پاورچين، من بگم، خُب يعني چي ، مثلاً اينا ميگن سپهر يعني چي،بعد يهويي بعدِ يه ماه فازم يكي شد ،باهاشون، خُب، فهميدم چي ميگن، ولي الان وقتي به من ميگن كه يه روزنامه نگارِ اسمش كيانوشِ استقرار زاده ست ، اصلاً جايي برايِ نه گفتنِ من وجود نداره، كاملاً اطمينان ميكنم، ميدوني ،يعني روزي كه به من گفتن كيانوشِ استقرار زاده ست، امروزُ من مي ديدم، قسمتِ هشتادومُ داشتم مي ديدم، همون روزي كه بلند شديم با خودِ، همين رفتيم تو بيابون هاي ِ غربِ تهران ، داشتيم آوارگي اينُ مي گرفتيمُ دادگاهُ ، حالا تبعيد ميشه، من قسمتِ هشتادومُ داشتم ميديدم...
اميرعلي: الان هشتاد قسمت گرفتين؟
هادي: اره ديگه هشتاد قسمت
سيامك: فكر ميكنم ،تقريباً
هادي: نه هشتاد تا شده؟!
سيامك: هشتاد تا گرفتيم، اره
هادي: هشتاد تا؟
سيامك: حالا ديگه فرقي نميكنه، تا هفتم ، هشتمِ بهمن ميريم، 2 روز مونده به محرم تعطيل ، 15 روز ، آخيش، بعد دوباره ميايم و دوباره ،
واي، دوباره ميايم تا عيد.. اره، تا 15ِ فروردين
اميرعلي: فكر ميكني مديري دوباره كارِ نود تايي بكنه؟
هادي: هر دفعه كه...
سيامك: صد در صد
اميرعلي: من فكر كنم هر وقت، كه مديري بگه نه ديگه نميكنم، مطمئناً ميكنه
سيامك: نمي دونم ، بايد انجام بده به نظرِ شما؟
اميرعلي: تا الانش ، موفق بوده، يعني آخه انجام نده ، چون تلويزيون همچين چيزايي ميخواد به نظرِ من، همه جايِ دنيام هست، سريال هايي كه سالها داره ميره، 16 ساله سريال داره ميره
سيامك: روهايِ زندگي ، 30 ساله ، 34 ساله، خودشون مُردن، بچه هاشون هستن ، بچه هاشون اومدن اون نقش هارو اجرا ميكنن
اميرعلي:و به نظرِ من غير از مديري، هيچكي نمي تونه اين كارا رو بكنه نداريم الان
حميد: تا زماني كه مردم بخوان بايد انجام بشه، اگر اينكه بگن نميكنيم به نظرِ من ظلمِ به همون تماشاچي هاييِ كه موفقيتِ كّلِ اين طنزها بيشتر پايِ اوناست، چون اگه اون ها انقدر تشويق نمي كردن شايد اين اتفاقات نمي افتاد
اميرعلي: نمي افتاد
حميد: بنابراين ، فكر مي كنم يه جورايي ظلمِ به اوناست
سيامك: ميدوني، يه چيزايي
حميد: من معذرت مي خوام، تو اين قهقرايِ نداشتنِ خنده رو لب هاي ِ مردم
سيامك: ميدوني يه حرفي زده شد به من تو اين كار ، از اون زماني كه اومدم، پَريروزها داشتم فكر ميكردم ديدم الان ، 14 ساله دارم اين كارُ انجام ميدم...
اميرعلي: 14 سال شد؟
سيامك: اره ، از سالِ 74
حميد: 74 !
سيامك:ببخشيد 10 سال
اميرعلي:10 سالِ
سيامك:12 سال ، 72 حالا يه وقفه 1 ساله،74 و..
اميرعلي:اولين نقشت تويِ چزابه بود؟
سيامك: سفر به چزابه بود ،اره ، بعد داشتم فكر ميكردم يه ديالوگ هايي، كه بهت ميگن ، مي مونه تو ذهنت،به من ميگفتن كه يه موقع ، تلويزيون نري كار كني ا، ميگفتم چرا؟ ميگفتن ، مردم پيچِ تلويزيونِ خونَشونُ كه باز ميكنن، نشستن با پيژامه،ظرفِ آبگوشتِ شون هم وسطِ پاشونِ، تو رو مفتي دارن نگاه ميكنن، واسه چي پول بدن بيان تو سينما ببيننت، خيلي، رو من تاثير گذاشته بود، بعد ميدوني يعني اين تو رو در حدِ نهايت كوبوندن قبل از اين كه يه كاريُ انجام بدي، يعني تو اگر تصميم داشته باشي ، بگي كه ، خُب من دوست دارم برم سريال بازي كنم، وقتي اين حرفُ يكي به تو ميزنه، يعني اينكه، تو اگه بري ، اين كارُ بكني، شدي يه دلقكي كه هر شب تو اون جعبه ست ، و آدم هايي كه تو خونَشون هزار تا كار دارن انجام ميدن، و تو رو هم دارن نگاه ميكنن ديكه، غير از اين كه نيست، اين ديدگاه هنوز وجود داره ها ، دارم بهت ميگم، وجود نداره حميد؟
حميد: چرا، ايني كه ميگن ، بابتت پول بدن بيان ببيننت
سيامك: بايد پول بدن بابت، بيان ببيننت، خُب، بعد يه زماني رسيد، كه خُب من كارٍ طنزم ميكردم ،بعد سريال هم بازي مي كردم، بعد اومدم سريالِ هتلُ بازي كردم، با برومند،يكي دوتا كار كردم، شمسي و مادام بود، يه مقداري تو روزگارِ جواني بود، ماهِ مهربان بود، عرضم به حضورت كه، ، اگه بابام زنده بود، پاورچين ، ولي از يه زماني گفتم، خُب مثلاً سرِ يه همچين كاري، الان ، اون پولي كه تو كّل مملكت، داره بابتِ سوختنِ برقِ تلويزيون مصرف ميشه، كه حالا منُ نه، اين برنامه رو ببينن، فكر كنم يه چيزي مساوي بشه با كّلِ بودجه ايي كه در سال برا كّلِ فيلم هايِ توليد شده ،ريخته ميشه، هر شَبش، خيلي خوشحالم كه به اون حرفِ گوش نكردم
اميرعلي: يه حرفش قشنگيِ
سيامك: ميدوني، خيلي خوشحالم كه به اون حرفِ گوش نكردم
اميرعلي: اون حرفُ كي زد؟
سيامك: هستن هنوز
حميد: تو جّوِ سينما
سيامك: هستن هنوز، ميدوني از يه ور....
حميد: همون آدمهايي هم كه اينُ ميگن،اومدن تو تلويزيون كار ميكنن
سيامك: به ما هم ميگن ، بياين كار كنين، الان،ميان سراغِمون ، ماها رو شبيه اسكناس ميبينن...
حميد: همون بازيگرهايي كه حتي اون حرفُ مي زدن ، سال هاست دارن تو تلويزيون الان كار ميكنن، و پول ميگيرن،همون بازيگرا
هادي: حالا فقط سينمام نه، همين بازيگرها ويا كارگردان هايي كه تأتر كار ميكردن، تأتري هام همين طورين، اونام همچين عقيده ايي دارن دقيقاً ، چون برا كارِ اونام تو بايد بري پول بدي، بري گيشه پول بدي
سيامك: خوب اونا خيلي مقدس ترِ هدفِشون، گيشه تأتر با گيشه سينما، دو تا چيزِ كاملا متفاوتِ
حميد: فقط ، تو تجارتش فرق ميكنه ديگه ، وگر نه تو همون كاري رو كه يه تأتري داره ميكنه، تو ، تو جعبه تلويزيون داري انجام ميدي، هيچ فرقي نميكنه اصلِ ماجرا
سيامك: نه، ولي خودم خيلي ناراحت بودم از اين حرف، ميدوني چرا؟ چون به مراتب، تلويزيونُ من از سينما جايِ فرهنگي تري ميدونم...
اميرعلي: فرهنگ سازترِ
سيامك: اصلاً برايِ من ، شايد فرهنگ ساز يشه كه فكر ميكنم، كه جايِ فرهنگي تريِ، ولي ببين سينما رو نفي نميكنم ا،من، سينما رو كار هم كردم ، دستيار هم بودم تو سينما، بازي هم كردم، ولي اعتقادم به تلويزيون ، چيزِ ديگه اي...ِ
اميرعلي: خوب، من فكر كنم ديگه..
حميد: كوپُنِ مون تموم شد
اميرعلي: يك ساعتُ... فكر اون بيچاره اي كه، بايد اينُ پياده بكنه رو بكنين
محمدرضا: اوه ، اوه، يه هفته بايد بشينِ
حميد: خوب جمعِش كنيم ديگه، اگه سوال چيزي ...
اميرعلي: سوال،خيلي چيزا مي خواستم بپرسم، ولي حالا بعدن، باز دوباره بذاريم يه همچين جلسه ايي
سيامك: اره حتماً
اميرعلي: جلسه خيلي خوبي بود، اون موسيقي هارو كه شما بهم ميديد حتماً
محمدرضا: الان ميدم بريزيد ديگه
اميرعلي: بعد، من يه سوالِ ديگه ام داشتم، اين گردِ نخود ِ دووبرره ، بازتابِ منفي نداشت توِ مردم ؟
هادي: داشته؟
سيامك: نه
اميرعلي:اصلاً به شما عكس العمل هاي مردم رو به صورتِ ،كلاسه شده ، اون واحدِ..
سيامك: نظر سنجي؟
اميرعلي: نظر سنجي ؟
حميد: چيزاي كه دوست دارنُ ميدن،
اميرعلي: نه اصلاً به شما داده ميشه؟اينجور چيزا؟
سيامك: مثبت هاش به ما داده نميشه، منفي هاش اكثراً
اميرعلي: يا به تهيه كننده داده ميشه يا به كارگردان ، يا نه به همه عوامل؟
حميد: سيامك گفت ديگه، منفي ها شُ
محمدرضا: معمولاً منفي هاشُ ميبينيم كه ،اونم مثلاً فردا به من ميگن، تو خدايا توبه رو ديگه نگو، ميگم خُب پس اين اعتراضي شده، ديگه نميگم، اينجوري ميتونيم ببينيم، به صورتِ مكتوب تا حالا ندادن
هادي: اما خُب چيزي كه ، جديداً فكر كنم، اشاره شده، گفتن كه ديده ديگه نشه،حالا گردِ نخود زدنش ديده نشه
اميرعلي: برا همينه هي، مي پوشونينش؟
هادي: كه خُب، آخه ميگم، رسماً ميگم بدآموزي داره
سيامك: خوب بد هم هست آخه
هادي: قشنگ ميگم ديگه ، به ديالوگ ميگم
سيامك: به نظرِ من ، از فانتزي بودنِ شخصيتِ ، در واقع خودِ نظام هم كم ميكنه
اميرعلي: خيلي خُب ، حرفِ آخر؟ نتيجه بگيريم، علم بهتر است يا ثروت؟
محمدرضا: جفتش، ثروت يه ذره بهتره، يكي از مشكلاتي كه توِ ايران وجود داره ، كارِ گروهيه ، يعني كارا تويِ ايران فردي تره ، فردگراتريم ما
هادي: ورزش ها مونم اين طوريه
محمدرضا: تو ورزش هامونم نگاه بكني، ورزش هايِ تك نفريمون خيلي بيشتر، امّا مثلاً ببينيد شما دهه 60 يه گروه ِ Liverpoolيي اومدن به نامِ : Beatels John Lennon ، Paul McCartney، George Harrison ، Ringo Starr،اين ها الان چند ساله داره ميگذره، نزديكِ 40 سال ،40ُ خورده اي سال داره ميگذره از زماني كه اينا اومدن و اوج پيدا كردن،اينا رو، اون وري ها بهش ميگن ، بندِقرن، يعني موسيقي اون شكلي رو ، موسيقيِ Rockِ اون شكلي رو به قبلِ Beatels و بعدِBeatelsتقسيم كردن، گفتن نقطه عطفِ قرن ، يعني يه گروه رو اونقدر بهِش اهميت دادن، اونقدر بردن بالا ، گروه رو، نه يكي شونُ، چرا اين اتفاق تويِ ايران نمي افته، چرا وقتي يك گروه با هزار بدبختي،خورد خورد، دورِ همديگه جمع شدن، يك موفقيتي به دست آوردن، چرا اينا، اون بلا سرِ شون نمياد؟ اينام كه همون قدر محبوبن، حداقل برايِ مردمِ خودِشون، چرا اونقدر اهميت داده نميشه به گروه، و به راحتي يك گروه تويِ ايران ، پاشيده ميشه از هم، يه ذره به اين فكر بكنيم، Beatels هم يه گروهِ 4 نفره بوده و الان بهش ميگن ، بندِقرن،ما هم، بدون اغراق دارم ميگم، تويِ كارِ طنزِ هر شبِ كارِ كمتري نكرديم ، نسبت به اون كاري كه گروهِ Beatels تو موسيقي كرده بود ، چرا اين اتفاق برايِ گروه ما نميافته، چرا گروه نمي مونه، ثابت نمي مونه اميرعلي: خُب اين يه دليلي داره من بعد از ...
سيامك: اره، اين صحبت هايي كه داشت سيامك ميكرد، اين الان تو ذهنِ من اومد، هيچ ربطي هم به حرفِ آخر نداره، فقط همينجوري مونده بود تو دلم گفتم،بقيه..
اميرعلي:هيچي
سيامك:چي
اميرعلي:ميگم حرفِ آخر؟
سيامك: من حرفِ آخري ندارمُ
محمد: البته من الان مقايسه كردم، با گروهِ Beatels ، صد در صد ، خيلي ها به ريشِ من مي خندند، ولي...
حميد: انسجامِ گروهي رو تو مقايسه ميكني، نه خودِ گروهُ
اميرعلي: ماهيتِ گروهُ
محمدرضا:Beatels هم مي تونست هيچكس نشناسه...
حميد:ولي من يه حرف آخر بگم،به نظرِ من بازيگري واقعاً 70% شانسِ ، 30% بقيه ماجراشِ ...
سيامك: من اعتقاد دارم كاملاً
حميد: روابطِ عمومي و تكنيكِ بازيگري، ولي اون 70% شانسِ ببينين، يه موقع هست كه، ممكنِ تويِ 80 سالگي بياد سراغت يه وقع هست تويِ12 سالگي ِ شخص مياد سراغش، اين اتفاق ،من ميتونم يه مثالِ خيلي واضح بزنم، كه سرِ پاورچين اتفاق افتاد ،برايِ دوستِ عزيزِمون همه هم دوسش داريم، سعيدِ پيردوست ، سعيدِ پيردوست ،چيزي حدودِ 35 سال داشت كارِ سينما و تلويزيون ، حالا تلويزيون كمتر سينما ميكرد، ولي واقعاً شناخته شده نبود، بجز تهيه كننده ها و كسايي كه باهاشون كار كرده بود كسي نمي شناختش،ولي تو سنِ الان سعيد چند سالِشه؟
سيامك: سعيد ؟
سيامك: فكر ميكنم 60 سالُ داره
سيامك: بله
حميد:تو سنِ حالا 55 سالگيش، شد number 1ِ پاورچين، و همه دوسش داشتن و همه مي شناختنش،يعني اون تويِ 55 سالِگي اومد سراغش اون شانسِ
سيامك: محمدِ شيري، در حال حاضر..
حميد: محمد شيري حالا يه مقطعي بود واقعاً ، سرِ برنامه اقتصادي
سيامك: برنامه اقتصادي عالي بود
حميد: fade شد ، دوباره حالا، اين الان واقعاً دوباره احياء شده
سيامك: ولي خيلي خوبه به نظرِ من، خيلي
حميد: حتي تو سينماش هم اين شكليه، واقعاً بازيگرهايي كه الان به عنوانِ ستاره شناخته ميشن، واقعاً وقتي تو اون شانسه قرار نگيرن ، ما خيلي بازيگرايِ بهتري داريم و تكنيكال تري داريم و خيلي خيلي با حس تري داريم، كه ميتونستن اين جايگاه ها رو داشته باشن، ولي ندارن به خاطرِ اينكه اون شانسِ هنوز سراغشون نيامده، و مي تونم نمونه بارزشُ بهت بِگم، سعيد پورصميمي، يكي از بهترين ، بهترين، بهترين، بازيگرهايِ ايران هستش، ولي هيچوقت سوپر استار نشده، چرا؟
اميرعلي: چرا واقعاً؟
حميد: چرا واقعاً ،مام دنبالِ اينيم واقعاً ،چون سينمايِ ايران
محمدرضا: يعني بازيگري هيچ استانداردي نداره
حميد:نداره، يكي اين، يكي هم اينه كه تو ايران ،سوپراستار به نامِ هر چي خوشگل تر باشه سوپراستارتره فكر ميكنم، تويِ ايران
اميرعلي:نه، تو دنيام همينه
حميد: حالا نميتونم بگم همه، ولي حداقل اين رو ميشه خاصش كرد ،مثلا آقايِ پرويزِ پرستويي هستش، سوپراستاري كه واقعاً نه خوشگلِ ، خيلي هم دوسش داريم ، ولي..
حميد:بعد از چيز، اون شانسِ سرِ ليل با من است بود ديگه
حميد:دقيقاً ، اون شانسه آقايِ پرويزِ پرستوي سال ها تأتر كار كرد، سال ها سريال كار كرده ...
حميد: سعيد پورصميمي هم سرِمثلاً، پرده آخر مي تونست اين شانسُ بگيره،چون اون تو به نظرِ من كولاك كرد
حميد: اين شانسُ نميگيرن، اين شانسُ بهِشون ميدن،يعني ديگران ميدن،يعني ديگران ميدن...
اميرعلي: داده شد بهش
حميد:و ، دُرستم كار كرد
اميرعلي: آخه مهم اينه كه تو هم بگيري آخه، تو هم موقعيتتُ درك بكني، و بفهمي كه آقا الان ،هست
حميد: خُب اگه بعدي رو كارِ بدي ميكرد، اونوقت مي گفتيم موقعيتشُ نگرفته، به دست نياورده، يا اينكه نِگَهِش نداشته ، ولي اين كارُ نكرد، سعيد پورصميمي ، شما تو هر كاري ميبيني number 1ِيعني با كارِ قبلش كاملاً متفاوت و پس اين خيلي فرق ميكنه بايد اون اتفاقِ بيافته...
اميرعلي: نه آخه يه اتفاقِ خيلي بدي هم تو سينمايِ ايران افتاد ، كه همين اتفاقي كه الان افتادهُ كه هر كي خوشگل تر باشه...حالا پرويز پرستوي كه خودشُ نگه داشته ِ، تو اين مدت خيلي كار كرده
حميد:دقيقاً
اميرعلي: كه اين سينمارو زد زمين، سينما داشت خيلي خوب ميرفت جلو
حميد:بحثِ سوپراستاري اين چيزا رو داره،ولي ميگم، اون 70% شانسِ يه روزي مياد سراغت، شايدم هيچوقت نياد سراغت، وقتي نيادسراغت، تو سطح باقي، مي موني،همون زندگيُ كه داري..
امير: تموم ميشه ميره
حميد: ولي به نظرِ من هيچ تفاوتي نميكنه واقعاً ، چون بازي رو اگر برايِ بازي ميكني، موفق تري، تا اينكه بازي رو برايِ سوپراستاري شدن بكني، ولي واقعا،ً توِ اكثرِ بازيگرايِ ما اين قضيه نيست، چون همه مي خوان فقط اون سوپراستاره باشن
محمدرضا:آخه مگه چقدر سوپراستار ، ميتونه داشته باشه يه سينما !
حميد: ولي بازي رو براي ِ بازي نميكنن
اميرعلي:اصلاً به عشقِ سوپراستاري ميان وارد ميشن
حميد: اين فكر ميكنم حرفِ آخرِ من بود، هادي جان حرفِ آخرتُ بزن ،بحث نكن
هادي: من حرف آخري ندارم تموم كنين ، بريم ديگه، خسته نباشين ،دستون درد نكنه، دمِتون هم گرم... |
|
|